رزمندگان زردینی یزدی۲۹

==================

https://s32.picofile.com/file/8481337742/30n.jpg

======================

https://s32.picofile.com/file/8481337734/29gel.jpg

====================

یاد اون روزا بخیر چقدر زود گذشت و گرد پیری بر چهره های ماندگار آن روزگاران پر از عشق و ایثار نشست.


سینه های تک تک رزمندگان و بازماندگان مملو از خاطرات تلخ و شیرین است ، اما متاسفانه گویی توانایی برای ثبت و نگارش آن هم نیست.


زمستان سال 1363منطقه شلمچه اولین باری بود که در چنین شرایطی بعد از بارش باران پشت فرمان ماشین نشستم و همراه با شهید حمید دانشجو وارد خط پدافندی شلمچه می‌شدیم ، مواجه شدم با این باتلاق گل و لای، این مسیر تنها راه ارتباطی ما به خط مقدم بود ،  

سخت‌ترین شرایط برای رزمندگان مستقر در منطقه زمان بارندگی‌های شدید و پی در پی بود که به سختی می‌شد رفت و آمد کرد.

گٍل‌هایی که به کفش و پوتین می‌چسبید به هیچ وجه جدا شدنی نبود 


خدا رحمتش کنه شهید حمید دانشجو با اون ذوق هنری که در وجودش بود از این فرصت استفاده کرد و این تصویر به ثبت رساند...


روحش شاد و یادش گرامی


راوی: غلامرضا زارع زردینی


=========================

m1

یادمه در سال 64 بعد از گذراندن دوره آموزش نظامی در پادگان شهید بهشتی یزد (باغ خان ) قرار بود بریم جبهه  هنوز طلبه نبودم ولی با برادران طلبه حسین فتاحیان وحسین کارگران آشنا بودم درست بیاد دارم پنجشنبه روز آخر رمضان سال 64 بود همه دوستان آموزشی  که در پادگان با هم بودیم  بار اول بود جبهه می رفتیم وعده کردیم دم در بسیج دیدم فتاحیان وکارگران هم آمدند ازآنها سوال کردم شماها هم قرار بری جبهه در این زمان فتاحیان گفت اووه خیال مکنی فقط شما قراره بری ما هم بله می رویم خوشحال شدم چون حسین با لباس نظامی نبود  بالاخره سوار مینی بوس قرمز سپاه شدیم تا نزدیکی های ژاندرمری که الان مقر نیروی انتظامی است رسیدیم ما را از اتوبوس پیاده کردند ودوباره سرشماری مجدد ومقداری تذکرات لازم از طرف مسئولان اعزام نیرو /نیم ساعتی از ماشین پیاده شدیم هنوز هم روزه بودیم اتوبوس حرکت کرد نزدیکی های میبد رسیدیم حسین کارگران گفت بچه ها اینجا می تونی روزه اتان را باز کنید چون پیش از ظهره ومطمن هستیم دیگه بعد ازظهر به اردکان بر نمی گردیم چیزی در ماشین نبود  بخوریم یکی از بچه ها مقداری تنقلات از قبیل نخود وکشمش واگر اشتباه نکنم چنتا خرما همراهش بود به همه مقداری داد تا روزه اشان باز کنند همه خوشحال بودیم من خوشحال تر به دو جهت یکی به خاطره اینکه همراه بچه های قدیم رزمنده بودیم واز تجربیات آنها در طول مسیر استفاده می کردیم دوم به جهت اینکه همراه حسین بودم حسین ازمن سوال سوال کردی خوشحالی گفتم : خیلی گفت چرا ؟گفتم: چون پس از مدتها موفق شدم از دست مسئولان اعزام نیرو که یکیش اخوی خود ما حسین واحدیان بود خلاص شوم چون هر بار به خاطر اینکه سن وسالم کمه اعزامم نمی کردم ودوم به خاطره اینکه همراه شما هستم .خندید گفت اولیش مهمتر است دومی اش زیاد مهم نیست من گفتم: هر دوتاش برام مهمه /بالاخره موفق شوم وخوشحال/ بالاخره رسیدیم بسیج خیابان مهدی یزد/ اونجا هم تا بعد از ظهر استراحت وتوجیه سپس درست یادمه ساعت های 5 بعد از ظهر بود که حرکت کردیم ......این خاطره  ادامه دارد