رزمندهای که “سرسفره هفت سین” دعایش به اجابت رسید...
ابتدا آرزو دارم هنگام سال نو امضای خدا پای آرزوهاتون باشه
در منطقه عملیاتی بیت المقدس ۲ داخل سنگر سرسفره هفت سینی که بچهها تدارک دیده بودند نشسته بودیم و در حال خواندن دعای تحویل سال ۱۳۶۷ بودیم…
یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ یَا مُدَبِّرَ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ یَا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الْأَحْوَالِ حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَالِ
یک لحظه خاطرات سالهای قبل که در کنار خانوادهام بودم تمام وجودم را فرا گرفت...
اون لحظه هر کس یک حالی داشت !
که قابل توصیف کردن آن نیست...
یکی از رزمندههای خوش ذوق سکوت سنگر را شکست و گفت: روایت است که در این لحظه هر خواستهای که دارید از خدا بخواهید به اجابت میرسد .
مدتی بود خبری از خانواده نداشتم
این آرزو را به زبان آوردم ! دقایقی از تحویل سال نگذشته بود که سردار شهید حاج اکبر آقابابایی وارد سنگر شد و سراغم را گرفت و یک برگه تلگراف از جیبش در آورد و همراه با یک جعبه شیرینی به من داد.
در این تلگراف خبر سلامتی خانوادهام و همچنین یکی از بهترین خبرهای زندگیام که تولد فرزندم بود و در تاریخ ۱۳۶۶٫۱۲٫۶ به دنیا آمده بود ذکر شده بود.خیلی خوشحال شدم.
خوشحالی من بقدری شوق انگیز بود که همهی دوستان همسنگرم هم به وجد آورده بود.
۴۵ روز پس از تولد فرزندم به یزد آمدم و حمید را در آغوش گرفتم .
«راوی: غلامرضا زارع زردینی»
اخلاص رزمندهی مجروح در عملیات بدر
با سلام :
از ۱۹ تا ۲۹ اسفند سالروز و یادآوری عملیات « بدر» در سال ۱۳۶۳ است.
عملیاتی که در نوع خودش یکی از عظیمترین عملیاتهای دفاع مقدس نام برده شده ، عملیاتی که توسط رزمندگان تیپ الغدیر بخصوص فرماندهان همیشه جاوید آن چون سردار شهید حاج ابراهیم جعفرزاده فرمانده تیپ و سردار شهید حسن انتظاری فرمانده گردان علی ابن ابیطالب (ع) سردار شهید حسین رحمانی ، سردار شهید کاظم دهقان اشکذری و دیگر یاران ملکوتی این عزیزان نام تیپ را به تیپ پیروز الغدیر تغییر دادند.
و یک افتخاری برای دریا دلان و خط شکنان تیپ پیروز الغدیر بود.
و بهتر بگویم در این عملیات که با رمز یا فاطمة الزهرا شروع شد ، حماسه عاشورایی خلق کردند یاران با اخلاص آن حضرت.
یکی از نابترین صحنههای حماسی عشق و دلدادگی که در این عملیات مشاهده کردم، سربازی از ناحیهی مچ دست مجروح شده بود.
من هم با دلی پر از اندوه و غمگین و بغضی که گلویم را فشرده بود با قایقی حامل جنازه سردارشهید حاج ابراهیم جعفرزاده به سمت اسکله و عقبه محور منطقه عملیاتی «شط علی» در حرکت بودم.
بین نیزارهای هورالعظیم رسیدم به اسکلههای پشتیبانی و محل انتقال مجروحین. برای اینکه بچههای امدادگر و رزمندگان حاضر در این محل متوجه #شهادت فرمانده تیپ نشوند ، سریع با تکه پتویی پُر از خاک و گٍلی و با چند تا گالن ۲۰ لیتری که داخل قایق بود جناره شهید حاج ابراهیم جعفرزاده رو استتار کردم...
کناراسکله توقف کردم چند نفر مجروح سوارقایق شدند. اما یکی از مجروحین سوار نشد. علت را از برادران امدادگر پرسیدم چرا این برادر رزمنده بلند نمیشه؟.
گفتند: این برادر مچ دستش در عملیات بر اثر ترکش خمپاره قطع شده الان چند وقته اینجا نشسته وبه عقب نمیرود و مدام درخواست آوردن دستش دارد.
من این فکر رو کردم که این چه آدم ......!
دست قطع شده را میخواد چکار ؟
فکر میکند حالا دستش رو بیارن میچسبونن؟ تو ذهنم را دارم میگویم که چی گذشت.!!!
شفاف !!!
حالا دیگر اون روز این جوری {فکر کردم} از قایق پیاده شدم رفتم و بهش گفتم: برادر ولش کن، درگیریه تانکهای عراقی به بچهها نزدیک شدن {آتش دشمن شدیداست} حالا یکی دیگه هم بفرستیم جلو زخمی یا شهید بشه؛ به خاطر اینکه دست قطع شده تو را بردارن بیارن؟
لحظات به سختی میگذشتند شاید نزدیک به نیم ساعتی طول کشید. من و همراهان خیلی شرایط خوبی نداشتیم،
وضعیت خیلی بد بود. به خواست خدا یک لحظه آقای حاج اکبر توکلی از بچههای اصفهان که فکر کنم سٍمت جانشین فرماندهی ستاد تیپ الغدیر بعهده داشت از راه رسید و وضعیت که دید رو کرد به سمت بچهها و گفت: کسی هست برود "دستش را بیاورد!"
یکی از برادران بسیجی امدادگر بنام طباطبایی از بچههای مهریز یزد گفت من سید هستم توسل پیدا میکنم به آقا ابوالفضل العباس...
آدرس محل حادثه را از مجروح گرفت احتمالا خیلی فاصله نداشت ، حرکت کرد رفت و پس از چند دقیقهای دستش را آورد .
داشتم زیر چشمی نگاه میکردم ، فکر کردم که این حالا دستش را میگیره تو بغل و میشینه تو قایق و میره بیمارستان میچسبونه !!!
دستش رو که آوردن، توان بلند شدن و حرکت نداشت با کمک دوستان رزمنده زیر بغلش گرفتند و از جا بلندش کردند تا بیاد به طرف قایق ، این رزمنده مجروح دست پُر از خون و سیاه و کبود شده گرفت بالا سر و گفت: "خدایاااا من، این دست را در راه حسین تو از دست دادم. بعد هم دستش را پرت کرد تو آب و نشست تو قایق؛ تا دست را نیاوردن و شهادت نداد و شاهدش نگرفت، سوار بر قایق نشد !!!
با دیدن این صحنه افراد زخمی درد و رنج خودشون رو فراموش کردن و بغضی که گلویمان رو فشرده بود ترکید و غوغایی به پا شد با چشمانی پر از اشک حرکت کردیم...
راوی: غلامرضا زارع زردینی